این روزا نمودارم حسابی منطبق شده روی بارون های بهاری
تلون المزاجی شده ام که بیا و ببین!
شاکی، حساس، زودرنج... گاهی شدیدا روی ابرا، گاهی عمیقا در قعر زمین... گاهی یه قدیسه می شم که نمونه ندارم... گاهی جانماز ابلیس رو هم آب می کشم...
چند روز پیش داشتم قفسه ی کتابامو تمیز میکردم...چشمم افتاد به سال بلوا..برش داشتم..وقتی شروع کردم به ورق زدن با دیدن جمله ها و گهگاه پاراگرافهایی که زیرشون خط کشیده بودم یهو تمام حسی که موقع خوندنش داشتم واسم زنده شد... حس کردمباز شدم نوشا
باید برمیگشتم.
به افسانه ای برمیگشتم که دختر پادشاه عاشق مرد زرگر شده بود،اما پسر وزیر او را میخواست و در تب عشق دختر می سوخت، و دختر در غم عشق مرد زرگر می مرد. چرخه ای بی سرانجام و بی سر و ته که به هر کجاش می آویختی آغاز راه بود، و از هرجاش می افتادی پایان کار.
...نه..به گمونم شخصیت حسینا رو بیشتر میفهمیدم..
نمیدونم چقد طول کشید تا بستم کتابو..
دیشب یه خواب میدیدم
یکی که همیشه میشناسمش یه جایی گیر افتاده بود..داد میزد.. همش فکر میکنم کمک می خواست ازم..صداش دردآور بود، شاید تب داشت، هرچی به مغزم فشار میارم تا فریاداشو یادم بیاد به جایی نمی رسم..ولی این چند خط پس زمینه بود..شایدم همینا رو میگفت
Did I punish you for dreaming?
Did I break your heart and leave you crying?
Do you ever dream of escaping?
Don't you ever dream of escaping?
نمیدونم خواب بودم یا بیدار..انگار تب دارم امشب باز
Pathetic oblivion
دستهایم بی حس و نگاهم نگران می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس
امشب درحین تایپ سوالا داشتم کاوه یغمایی گوش میدادم..نمیدونم چرا بی اختیار یاد روزایی افتادم که حال روحی خوبی نداشتم...
یادم میاد...پاییز 86 بود..و آلبوم "جاده" کاوه ی دوست داشتنی تازه اومده بود..آخ..چقد این آهنگ "برگرد" رو دوس داشتم
چقد با خودم به دروغ
بگم برمیگردی یه روز
بگم می رسم به شبِ
دیــدار
بلاگ محمدرضا، صدای باد ..و این "برگرد" ...و یه عالمه اضطراب
مرور سال 86 تا همین امروز.... چقدرررر زود میگذرن روزا..
دلم نمیخواد برگردم به اون روزا...ذهنمو دارم فیلتر میکنم.
به الان فکر میکنم..کجام؟چقدر به چیزی که دو سال پیش تصور میکردم نزدیکم؟جوابشو میدونم...خیلی زیاد
همیشه همینه..واسه من که همین بوده..یا دنیا خیلی کوچیکه یا اینکه آرزوهای من خیلی محدودن...به عقب که برمیگردم میبینم به هرچی خواستم رسیدم..یعنی الان جایی هستم که تا همین دو سال پیش آرزوشو داشتم..ولی الان میگم که چی؟همش همین بود؟
فکر کردن به اینکه دو سال دیگه که به خواسته ی الانم برسم و به پوچی اونم برسم میترسونه منو..
این روزها پشت سر هم میان و میرن و زندگی همچنان ادامه داره...
* * *
این روزها دارم بیشتر تلاش میکنم که انگلیسی حرف بزنم ، انگلیسی ببینم، انگلیسی بشنوم و انگلیسی بخونم... شاید یه کم تورم این رگ غیرت پارسی فروکش کنه... شاید بتونم خودم رو راضی کنم که رفتن تنها راه حله...