A dream is an escape
An escape is a journey
A journey is an adventure
An adventure is life
Life is reality
Reality is a nightmare
A nightmare with no dreams...
Alex Barnett
A dream is an escape
An escape is a journey
A journey is an adventure
An adventure is life
Life is reality
Reality is a nightmare
A nightmare with no dreams...
Alex Barnett
بالاخره تصمیم گرفتم باز چرند نویسی رو ادامه بدم اینجا
خوبی این صفحه اینه که کمی تا قسمتی پرایوته به نظرم، خواننده های کمی داره و این واسه نوشته های من به نوعی ایده اله
سال 89 هم اومد..واسه من شروعش عجیب بود...با تماس تلفنی یه دوست قدیمی بعد دو سال! و تبریک پیشاپیش سال جدید و این حرفا...و من..خب..با خودم قرار گذاشتم امسال بیشتر لبخند بزنم.(دوستای من میدونن لبخند توی چهره ی من یعنی چی!). با خودم قرار گذاشتم بیشتر زندگی کنم. با خودم قرار گذاشتم کمتر فکر کنم، موزیک دامبولی بیشتر گوش کنم، بیشتر مثل همه باشم، به خودم بیشتر برسم، بیشتر واسه خودم وقت بذارم...شاید دوباره عاشق هم بشم خب! میخوام مثل همهی آدمهای ساده با دلخوشیهای ساده و غمهای ساده باشم... میخواهم برای رسیدن به هدفهام تلاش بیشتری بکنم،. حتا با خودم قرار گذاشتم که ورزش و ادامه بدم که البته این یکی رو یک هفته میشه که شروع کردم..نمیدونم با همه ی اینا زندگیم بهتر میشه یا نه؟ نمیدونم اصلن اینها برای منی که ایننقدر استخون هام سفت شده برای این مدل زندگی، امکانپذیر هست یا نه؟ اما تلاشم را میکنم. گرچه به هیچ چیزی امیدوار نیستم.
امروز رفتم سراغ قفسه کمد دیواری که تقریبن دو سال میشه میخواستم تمیزش کنم، خیلی جالب انگیزات بود!اول اینکه همه ی جزوه های دوره لیسانس رو ریختم دور! دو تا کارتن بود، فقط چند تا از جزوه های فوق رو نگه داشتم که فکر کنم تا چند وقت دیگه تجدید نظر کنم و اونا روهم تا شوتینگ همراهی کنم، آهان یادم رفت..جالبشو بگم!یه سالنامه یافتم متعلق به دوره ی دبیرستانم سیاه شده از خاطره هایی که دوستام نوشته بودن، که نشستم همشو خوندم... فکر نمیکردم اینهمه پیر شده باشم! و البته یه عالمه نامه های عاشقانه ی سال اول و دوم دانشگاه که همه رو واسه بار آخر خوندم و ریختم دور (دو نقطه دی)! باور بفرمایین من سال 79 موبایل نداشتم! هیشکی نداشت بجز یکی از استادام! اونم با یه گوشی صاایران مشابه همین بیسیمایی که الان برادران ارزشی! دستشونه بود یه جورایی! اینو گفتم که بدونین نامه نویسی کاملن نرمال بود..همون ترم اول که پا گذاشتم تو دانشگاه یکی از بچه های هم رشته ی خودم که البته ترم آخری بود رفت تو فاز عاشقی و اینا و یه چندتایی نامه به همراه جزوه هاش بهم داد که خب تا امروز همه رو حفظ کرده بودم! بعد از اتمام درسش راحت شدم از دستش و بعد درگیر شدنم با یه چند نفر دیگه!چقد فرصت داشتم واسه شیطنت و نکردم! فقط به فکر نمره و شاگرد اول شدن و برگزاری جلسه نقد ادبی و این حرفا.. اونم گذشت...یادش بخیر
سال جدید تحصیلی هم شروع شد.. نه واسه من یکی البته!خوشحالم دیگه استرس هام تموم شدن! طفلی دانشجوها
پ.ن: عکس مربوطه از همون نامه ها
پ.ن.2: دلم کلی تنگ شده بود برای احساس حماقت بعد از نوشتن